باز پائیز است...
باز این دل از غمی دیرینه لب ریز است.
باز میلرزد بخود سر شاخه های بیدسر گردان.
باز میریزد فرو بر چهر ام باران.
باز رنجورم،خداوندا،پریشانم.
باز می بینم که بی تابانه گریانم.
باز پائیز است...
باز این دنیا غم انگیز است.
باز پائیز است و هنگام جدائیها
باز پائیز است و مرگ اشنائیها
...
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط تک برگ پائیزی ( الهه )
باز هم پاییزدر راه است ووقت ان رسیده که تو باز هم تمامی عالم را
با یک برگ زرد و شکسته ،به من تقدیم کنی.
اما امسال،ان برگ زرد و شکسته منم که بر درخت حیاط خانه تو
تنهایی اش به نفسی بند است و یک نسیم کوتاه مرگش را به همراه
می اورد.
تو بی خیال،زیر غبار شرجی که خبر از بهاری دیر رس دارد،قدم میزنی
و من اینجا در انتظارتو اسیربادهای یخ زده پاییزم و دفترم سر مشقی
جز واژه های غضه و درد ندارد.به خودم می ایم.
من هنوز هم بر روی ان تک درخت اویزانم و به همان نیم نفس بند.
***
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زوددلتنگ خونه قدیمیمون بشم
اما دیشب،تا صبح بی اختیارگریه میکردم و نفهمیدم که دلم برای
برای اون خونه تنگ شده یا برای سالهای عمری که اونجا
گذاشتم و امدم!!!
نمیدونم چرا روزهای تولدم غمگین ترین روز زندگیمه؟؟؟
شاید بخاطر اینکه یه سال بزرگتر میشم
شایدم بخاطر یک سالی که بی خودی از دستش دادم.
یه عزیزی بهم گفت :ما ادمها همیشه حسرت گذشته رو میخوریم
غافل از اینکه چند سال دیگه حسرت این روزها هم به حسرت هامون
اضافه میشه.
تولد بهونه ای شد برای خالی کردن دلم یه کمی سبک شدم.
شرمنده دوستهای گلم بازم بهشون نه سر زدم نه خبرشون کردم که
بروزم(اخه هر چی نظر میذارم ارسال نمیشه) قول میدم به همتون یکی یکی
سر بزنم.
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط تک برگ پائیزی ( الهه )
|