عنوان میخواد چیکار
من یه ادم فراموش شدم
که تو خودم گم شدم
همه فراموشم کردن.
من یه ادم فراموش شدم
که تو خودم گم شدم
همه فراموشم کردن.
بهمن ماه
رویای امدنت را
در محفلی از خیال عید
می پیچم
گرد باد بیقراری
در کوچه پرسه میزند
و گاه تاب می خورد
روی شاخه های لخت
می ترسم نکند باد
پنجره را بگشاید
و خواب را از خیال رو یایم جدا کند
در کوچه باد می اید
گاه مثل (فروغ)
دلم برای باغچه می سوزد
و گاه مثل (بهمن)
برای خودم...
رفتنت یادم هست،روزهای التهاب یادم هست.
چشم های غرق اشک هنوز در سکوت رفتنت غریبه اند.
هنوز ماندن تو را برای لحظه ای بهانه میکنم.
هنوز این عبور سرد را نمی توانم از نظر جدا کنم در شکستن
حریم جادهای رفتنت،تو از میان حرفهای اخرت فقط سکوت
را اشاره کردی ومن فقط به یاد تو به سایه های بعد رفتنت
سلام میدهم،و در خیال خودبه دست های تو که میرسم
برای لحظه ای به یاد حرف نا تمام اخرم دلم پر از ملال
می شود،و تو چه ساده میروی و من برای باورش ...
و من برای باورش چه کودکم...
باز پائیز است...
باز این دل از غمی دیرینه لب ریز است.
باز میلرزد بخود سر شاخه های بیدسر گردان.
باز میریزد فرو بر چهر ام باران.
باز رنجورم،خداوندا،پریشانم.
باز می بینم که بی تابانه گریانم.
باز پائیز است...
باز این دنیا غم انگیز است.
باز پائیز است و هنگام جدائیها
باز پائیز است و مرگ اشنائیها
...
باز هم پاییزدر راه است ووقت ان رسیده که تو باز هم تمامی عالم را
با یک برگ زرد و شکسته ،به من تقدیم کنی.
اما امسال،ان برگ زرد و شکسته منم که بر درخت حیاط خانه تو
تنهایی اش به نفسی بند است و یک نسیم کوتاه مرگش را به همراه
می اورد.
تو بی خیال،زیر غبار شرجی که خبر از بهاری دیر رس دارد،قدم میزنی
و من اینجا در انتظارتو اسیربادهای یخ زده پاییزم و دفترم سر مشقی
جز واژه های غضه و درد ندارد.به خودم می ایم.
من هنوز هم بر روی ان تک درخت اویزانم و به همان نیم نفس بند.
***
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زوددلتنگ خونه قدیمیمون بشم
اما دیشب،تا صبح بی اختیارگریه میکردم و نفهمیدم که دلم برای
برای اون خونه تنگ شده یا برای سالهای عمری که اونجا
گذاشتم و امدم!!!
نمیدونم چرا روزهای تولدم غمگین ترین روز زندگیمه؟؟؟
شاید بخاطر اینکه یه سال بزرگتر میشم
شایدم بخاطر یک سالی که بی خودی از دستش دادم.
یه عزیزی بهم گفت :ما ادمها همیشه حسرت گذشته رو میخوریم
غافل از اینکه چند سال دیگه حسرت این روزها هم به حسرت هامون
اضافه میشه.
تولد بهونه ای شد برای خالی کردن دلم یه کمی سبک شدم.
شرمنده دوستهای گلم بازم بهشون نه سر زدم نه خبرشون کردم که
بروزم(اخه هر چی نظر میذارم ارسال نمیشه) قول میدم به همتون یکی یکی
سر بزنم.
دلم خیلی گرفته خستم از همه چی خستم از همه چی بیزارم
دلم میخواد از همه چی فرار کنم از همه چی دور بشم از اینجا برم
دلم میخواد جایی برم که هیچ سرو صدایی نباشه بدون هیچ هیاهویی
بدون هیچ اشنایی جایی که بتونم چند روزی با خودم خلوت کنم چند ساعتی به
خودم فکر کنم ببینم کی هستم ومیخوام چی کار کنم
ببینم تا کی میتونم ادامه بدم تا کی میتونم تحمل کنم حسابی قاطی کردم
از این دنیا و از همه چیزهایی که توشه بدم میاد از همه چی بیزارم
مخصوصا از خودم از زندگیم دلم میخواست الان اونجایی که دوست دارم باشم
دلم میخواست تموم حرفهای توی فکرمو برات بنویسم تا بدونی چی بهم میگذره
ولی نمیتونم اینقدر حرفهام زیاده که اگه بخوام بنویسم فقط وقتمو میگیرم
اخرشم معلوم نمیشه چی نوشتم
اینا فقط یه گوشه کوچیک از دلتنگیهامه که برات نوشتم شاید یه روز چشمت
بهش افتادو خوندی شاید اون موقع یه خورده درکم کنی فقط به اندازه نوک سوزن
من از این دنیا و مردمانش که بر انان هیچ اعتباری نیست بیزارم
بیزارم
بیزارم
...
زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی اجبار است
لاجرم باید زیست
انقدر اززندگی دلتنگ ودلگیرم
که روز مرگ خود را جشن میگیرم
نمیدونم تو این یک هفته من به زندگی سخت گرفتم یا زندگی به من
یک هفته هفت روزه ولی برای من هر روزش یه هفته بود
وقتی همه اشناها برات غریبه بشن زندگی خیلی سخت میشه
یه موقعی خیلی دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم تا بتونم
تمام حرفهای نگفتمو توش بنویسم حرفهایی که به زبون اوردنشون
خیلی سخته اما حالا می بینم اینجا هم نمیشه ...
کاش...
کاش از چشم خمارت یک بار
غربت اشک مرا می دیدی
مرهم عشق تو را جویا بود
ان دلی که تو به ان خندیدی
باورم کن که همیشه هستی
در صدای گریه لرزانم
من به تکرار خیال چشمت
این چنین زنده اگر می مانم
همه شبها چشم خود می بندم
تا که شاید تو بیایی در خواب
تو چه اسوده ولی میخوابی
بی خبر از من هر دم بی تاب
در ته قلب تو هم می پیچید
هق هق قلب پریشان حالم
تو چه نشنیدی هرگز
همگان می شنون احوالم
عشق زیر باران ایستادن و با هم خیس شدن نیست
عشق ان است که یکی برای دیگری چتر شود
و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد
انتها رسیده ام
گویی زمزمه های شبانه ام سودی ندارد
پروردگارا به تو پناه می برم از همه ظلمت ها ...
کمکم کن
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست.مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر ان هفته...
این شعر منو یاد یه خاطره بد میندازه یاد خاطره ای تلخ
عجیب نیست انی را که دوست نمی داری دوستت بدارد و ان کس را که
دوست می داری از تو بیزار باشد
تو به من می اندیشی و من به دیگری
و خدا میداند که دیگری به که فکر می کند این جدال سرنوشت است تا روزی
که زمین ما را فرو بلعد